تبليغاتX
.
.

هر چه دل تنگت می خواهد

سلام عزیزان شرمنده چند وقت نبودم آخه سرم خیلی شلوغه امروز با دوتا داستان کوتاه در خدمتتونم .

کرم ابریشم

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد. آن گاه تقلای پروانه متوقف شد وبه نظر رسید که خسته شده و دیگر نمیتواند به تلاشش ادامه دهد.آن شخص مصمم شد که به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد. اما بال هایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. او انتظار داشت پر پروانه گسترده  و مستحکم شودو پرواز کند.اما چنین نشد! در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بال هایش پرواز کند. آن شخص مهربان نفهمید.که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود. تا با آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود.و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم،فلج میشدیم به اندازه کافی قوی نمی شدیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم.


دو بیمار

در بیمارستانی، دو مرد در یک اتاق بستری بودند. مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد ازظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خرج شود.اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت. بعد ازظهر ها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره میکرد و هر آنچه را که میدید برای دیگری توصیف میکرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست  وتمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.او با این کار جان تازه ای گرفت،چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو وشورو نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت. در یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد. با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد. پس از آنکه جسد را به خارج بردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره  منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت به بیرون نگاه کرد، اما تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود. با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!! چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟ پرستار گفت: او که نابینا بود. حتی نمیتوانست این دیوار را ببیند.شاید فقط خواسته تورا به زندگی امیدوار کند.

بالاترین لذت در زندگی اینست که علی رغم مشکلات خودتان، سعی کنید دیگران را شاد کنید

... شادی اگر تقسیم شود دو برابر می شود..

 

خط خطی شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 11:33 توسط مهدی کریمی| |

قصه های کتابهای دبستان و قصه های این دوره زمونه


اول بگم که کلاغ و روباه دستشون تو یه کاسه بوده


اون چوپان دروغگو که هیچ کس بهش توجه نمیکرد


حالا عزیز شده کلی هم طرفدار داره


شنگول و منگول بزرگ شدن برا خودشون گرگی شدن.


بیچاره دهقان فداکار پیرشده هر چی داد میزنه


بابا این چوپان دروغ میگه کسی باور نمیکنه همه ردش میکنن،

آرش کمانگیرم بوسیله بروبچ چوپان معتاد شده،


رستم و اسفندیار که برا خودشون یلی بودن حالا شدن

نوکر و آدم چوپان دروغگو.


شیرین،خسرو و فرهادو پیچیونده و بادوست پسرش رفته اسکی


کوکب خانم ماهواره خریده شبکه های سیاسی نگاه میکنه

 حوصله مهمونم نداره.


حسنک گوسفنداشو فروخته و پیکان خریده مسافر کشی میکنه


درتهران مرغا هورمون خوردن خروس شدن،


خروسا مامانی شدن برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن.


راستی چی بسره ما اومده!!!


همرو گفتیم ولی یک روز آن مرد می آید،با اسب زیر باران می آید....

خط خطی شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:25 توسط مهدی کریمی| |

استادي با مريدش در صحراي عربستان اسب سواري مي کنند.
استاد از هر لحظه سواري شان براي آموختن ايمان به مريدش
استفاده ميکند.
- به خدا اعتماد داشته باش. خدا هرگز فرزندانش را رها نمي کند.
شب هنگام در چادر،استاد از مريدش مي خواهد اسب ها را به
صخره اي در نزديکي شان ببندد. مريد به سوي صخره مي رود،
اما سخنان استادش را به ياد ميآورد و فکر مکند: حتماً دارد امتحانم
مکند. بايد اسب ها را به خدا بسپارم.
و اسبها را نمي بندد.
صبح روز بعد ، مريد متوجه مي شود که اسب ها ناپديد شدهاند.

خشمگين به سراغ استادش مي رود وفرياد مي زند:
تو در باره ي خدا هيچ نمداني. من اسب ها رابه امان او رها کردم و حالا رفته اند.
استاد پاسخ داد: خدا مي خواست مراقب اسب ها باشد.
اما براي آن به دست هاي تو احتياج داشت تا آن ها را ببندد.
پائولو کوئليو(مکتوب)

خط خطی شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 17:58 توسط مهدی کریمی| |

سلام خدمت همه کاربران عزیز حالتون که خوبه انشاالله

امروز با یه آپ تازه در خدمت شمام، از این به بعد هر چند وقت یکبار یکی از

 اشعار رفیق خوبم به نام آقا فرجاد را براتون میزارم. لطفاً با نظراتون امیدوارش کنید

.بی وفا

هستی، نه برای من،برای دگری

گشتی،نه فدای من،فدای دگری

در عمق نگاه مهربانت بی شک

داری،نه هوای من،هوای دگری

افتاده ام از تیر نگاهت اینجا

دارو شده ای بهر شفای دگری

با اینکه به من سنگ زدی،اما من

بر بام تو بوده ام، نه جای دگری

دیگر به تمام عمر هرگز نکنم

عهدی دگر و باز، وفای دگری

یکبار بیا به حرف من گوش بده

با خلق خدا نکن جفای دگری

فرجاد

خط خطی شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:43 توسط مهدی کریمی| |

سلام عزیزان با عرض پوزش مطلب مناجات کرم خکی با خدارو حذف کردم به دلیل اینکه بعضی از دوستان شاکی شدن منم احترام گذاشتم به نظر دوستان. البته خودمم فکر کردم دیدم راست میگن ارزش وبلاگم آورده پایین. خب فعلاً تاآپ بعدی این گلرو داشته باشین.

گل

خط خطی شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 0:52 توسط مهدی کریمی| |

به جز از علي نباشد به جهان گره‌گشايي        طلب مدد از او کن چو رسد غم و بلايي

چو به کار خويش ماني در رحمت علي زن        به جز او به زخم دل‌ها ننهد کسي دوايي

ز ولاي او بزن دم که رها شوي ز هر غم           سر کوي او مکان کن بنگر که در کجايي

بشناختم خدا را چو شناختم  علي را               به خدا نبرده‌اي پي اگر از علي جدايي
علي اي حقيقت حق علي اي ولي مطلق       تو جمال کبريايي تو حقيقت خدايي

نظري ز لطف و رحمت به من شکسته             تو که يار دردمندي تو که يار بينوايي

همه عمرهمچو "شهري" طلب مدد از او کن      که به جز علي نباشد به جهان گره‌گشايي
  

(عباس شهري)                                                                                                                                      

علی       

 

علي جان کوفيان غيرت ندارند 

که فرمان تو را گردن گذارند
علي جان کوفيان خِفّت پذيرند

که دامان بلندت را نگيرند
علي جان، کوفيان با کياست(زيركي)    

جدا کردند دين را از سياست
به نام دين سرِ دين را شکستند     

دو بال مرغ آئين را شکستند
به پيشاني اگر چه پينه دارند       

ز فرزند تو در دل کينه دارند
چو بنچاق(قباله) فدک را پاره کردند         

غزالان تو را آواره کردند
شغالان، شيرها را سر بريدند       

کبوتر بچـّگان را سر بريدند

آقاسي


خط خطی شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 1:51 توسط مهدی کریمی| |


: